بدون دسته‌بندی

وقتی از عشق می گویی…

نه پر دارم نه پرواز می دانم اما، وقتی “دوستت دارم” می گویی و ترانه عاشقانه می سرایی من بال در می آورم و تمام هستی را از اول “بود” تا لحظه ی “نبود” می پیمایم! کاش بدانی پرم می دهی وقتی از عشق می گویی…   “لیلا خراسانی فر”

پاییز آمد

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش. باغ بی برگی، روز و شب تنهاست، با سکوت پاک غمناکش. ساز او باران، سرودش باد. جامه اش شولای عریانی‌ست. ورجز،اینش جامه ای باید . بافته بس شعله ی زرتار پودش باد . گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد، یا …

عشق یعنی حالت خوب باشه

عشق یعنی دیدن فیلم “پل چوبی” با تو… “روزی که فکر کردی یکی رو از ته دل دوست داری ولش نکن… ممکنه دوباره تکرار نشه… آدم وقتی تو سن‌ و سال توئه فکر می‌کنه همیشه براش پیش می‌یاد… باید ده پونزده‌ سال بگذره که بفهمی همون یه بار بوده… که حالت با چیز دیگه‌ای خوب …

حقیقت یا رویا ؟

پرسیدی و جواب می دهم : حقیقتی هستم از جنس رویا با آغوش گرم و دست نوازشگر و همان چای معطر تازه که تا به خودت می آیی رو به خنکی می رود… و تو هم همچنین در انتهای یک رویای دور و دراز به حقیقت پیوستی با قلبی مهربان و لبخندی بر لب و دستانی …

خوشحالم و ممنونم که هستی…

یک ماه از اون لعنتی ترین روز گذشت… چقدر حس و حال عجیب و غریب و متضاد داشتم در این یک ماه… و بدون شک بهترین و لذت بخش ترین قسمتش دیدن هر روزه تو و تجربه بودن بی دغدغه با تو بود… قدردان حضور پرمهر ، بی توقع و صادقانه ات هستم و هرگز این …

من تمام جانم را برایت کنار گذاشته ام…

ما دیر رسیدیم به هم خیلی دیر آنقدر که پاهایم برای رسیدن به تو می‌دود اما نمی‌رسد دستانم دل آشفتگی‌هایم را در دل شب تاب می‌دهد تا آرام گیرم   چشمانم همیشه نگران احساس توست و طفلک دلم مدام غم دوست داشتنت را به جان می‌خرد   نازنینم کمی از مهرت را برای من نگه …

دلبری برگزیده ام که مپرس

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس زهر هجری چشیده‌ام که مپرس گشته‌ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده‌ام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش می‌رود آب دیده‌ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده‌ام که مپرس سوی من لب چه می‌گزی که مگوی لب لعلی گزیده‌ام که مپرس بی …

عاشقانه ترین ترانه تاریخ

روزی من عاشقانه ترین ترانه ی تاریخ را خواهم سرود ترانه ای که عاشقان در گوش هم زمزمه می کنند و از فرط عشق و به شکرانه ی آن در آغوش هم اشک خواهند ریخت و همدیگر را تنگ تر به بر خواهند کشید روزی که دیگر با شنیدنش هیچ کس به هیچ چیزی جز …

آمده ام تا تو بسوزانی ام

با همه بی سرو سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام   طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام   آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانی ام   دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام    آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق …

انگشت اشاره ات را بده!

انگشت اشاره ات را بده می خواهم روی لب هایم بگذارم تا فریاد نزنم عشقت را؛ هیس! انگشت اشاره ات را بده می خواهم موهای خیسم را تاب بدهم به انحنای انگشت هایت تا پیچ و تاب بخورند روی تنم بریزند روی شانه هایم تا دلت بند بشود وسط انبوه تاب خورده موهایم انگشت اشاره …

برای روز میلادت…

برای روز میلادت، بذار عاشق ترین باشیم / در این دنیای شوریده، بذار ما بهترین باشیم. برای روز میلادت، دلم شوق رسیدن داشت / لبم بی طاقت بوسه، دو چشمم شوق دیدن داشت. برای روز میلادت، هوایم غرق احساس است / شبم در لحظه ی مردن، هنوزم محو وسواس است. برای روز میلادت، به شب …

دیگر نمی توانم پنهانت کنم!

  دیگر نمی توانم پنهانت کنم! از درخشش نوشته هایم می فهمند، برای تو می نویسم از شادی قدم هایم، شوق دیدن تو را در می یابند از انبوه عسل بر لبانم، نشان بوسه تو را پیدا می کنند چگونه می خواهی قصه عاشقانه مان را از حافظه گنجشکان پاک کنی و قانع شان کنی …

“دوستت دارم” را من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام

از دل افروزترین روز جهان ، خاطره ای با من هست. به شما ارزانی : سحری بود و هنوز، گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود . گل یاس، عشق در جان هوا ریخته بود . من به دیدار سحر می رفتم نفسم با نفس یاس درآمیخته بود . می گشودم پر و می رفتم …

آغوش تو گناه نیست!

آغوش تو گناه نیست! من در آغوش تو آرامش یافته ام، که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست.   آغوش تو گناه نیست! من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام، که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست.   آغوش تو گناه نیست! من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام، که …

تو اگر ناز کنی ، ناز کشیدن بلدم

تو اگر ناز کنی، ناز کشیدن بلدم ناز از چشم پر از عشوه خریدن بلدم قفس خسته دلی‌های من عاشق را باز کن تا که ببینی که پریدن بلدم لب تو باغ انار است، به شوق آوردم میوه عشق ز لبخند تو چیدن بلدم خنده کن تا بشوی سوژه نقاشی من من فقط شیوه لبخند …

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند؟

ای مهربانتر از من با من! در دستهای تو آیا کدام رمز بشارت نهفته بود کز من دریغ کردی؟ تنها تویی مثل پرنده های بهاری در آفتاب مثل زلال قطره بباران صبحدم مثل نسیم سرد سحر مثل سحر آب آواز مهربانی تو با من در کوچه باغهای محبت مثل شکوفه های سپید سیب ایثار سادگی …

ناگهان چقدر زود دیر می شود!

حرف‌های ما هنوز ناتمام … تا نگاه می‌کنی، وقت رفتن است. باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آن‌که با خبر شوی، لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود. آی … ای دریغ و حسرت همیشگی، ناگهان چقدر زود دیر می‌شود!…     قیصر امین ‌پور