“دوستت دارم” را من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام

download (4)

از دل افروزترین روز جهان ،

خاطره ای با من هست.

به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود .

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم :  های !

بسرای ای دل شیدا، بسرای .

این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

روح درجسم جهان ریخته اند،

شور و شوق تو برانگیخته اند،

تو هم ای مرغك تنها، بسرای !

همه درهای رهائی بسته ست،

تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرها را، بسرای !

بسرای …

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ های گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها می شد باز .

غنچه ها می رسد باز،

باغ های گل سرخ،

باغ های گل سرخ،

یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !


چون گل افشانی لبخند تو ،

در لحظه شیرین شكفتن !

خورشید !

چه فروغی به جهان می بخشید !

چه شكوهی … !

همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر می كردند .

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .

مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور …

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه ای می پرورد،

– هدیه ای می آورد –

برگ هایش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

یافتم ! یافتم ! آن نكته كه می خواستمش !

با شكوفائی خورشید و ،

گل افشانی لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :

“دوستت دارم ” را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !

این گل سرخ من است !

دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق،

كه بری خانه دشمن !

كه فشانی بر دوست !

راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید .

تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو !

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

 

 

فریدون مشیری