سلام ، من عاشق توام!

سلام من، عاشق تو‌ام عاشق تو، علاقه‌ی خوبم!   این عاشقانه مبارکت باشه این روز به شادی، به خیر و خوشی به دور از درد دوری و زخم دورویی باشه برای تو این روز آسمان را آرزو دارم، به هر هوایی که دوست داری. زمین را، به هر رویشی که آرزو داری.   و برای خودم، تو …

دلم از مهر تو آکنده هنوز

اما من و تو دور از هم می پوسیم غمم از وحشت پوسیدن نیست غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است گفته بودند که “از دل برود یار چو از دیده برفت” مدتهاست که از دیده ی من رفتی لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز دفتر عمر مرا دست ایام ورق‌ها …

اونی که دوسش دارم!

  توت فرنگی رو خیلی دوست داشتم ، برای همین یه شب توت فرنگی هامو با خودم بردم تو تخت خوابم که پیش خودم بخوابن. اما صبح که بیدار شدم دیدم همه ی توت فرنگیام له شدن. اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید ببرم تو تخت خوابم چون خراب میشه! وقتی مدرسه می …

مست روزی هستم …

مست روزی هستم ای جانا که بر دامت شوم در کنارت می بنوشـــم مست از کامت شوم مست روزی هستم آن زیباوش ساقر بدوش امر را صادر کند از سرکشـــی رامت شوم مست روزی هستم آن دم با خیال روی تو جار بر عالم زنم نا پختــــه من خامت شوم درسیاهی های بی تو روزگارم ناخوش است حاضرم با جان خود شمــــع شبستانت …

روز میلاد

برای روز میلاد تن من نمی‌خوام پیرهن شادی بپوشی به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه‌ای ارزنده هستی منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی که من بی‌تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من …

خوشا جانی که جانانش تو باشی

خوشا دردی!که درمانش تو باشی خوشا راهی! که پایانش تو باشی خوشا چشمی!که رخسار تو بیند خوشا ملکی! که سلطانش تو باشی خوشا آن دل! که دلدارش تو گردی خوشا جانی! که جانانش تو باشی خوشی و خرمی و کامرانی کسی دارد که خواهانش تو باشی چه خوش باشد دل امیدواری که امید دل و …

فردای فرداها…

خبر دارم … که در فردای فرداها بهار بهترینی هست … دری را میگشايى پشت آن ، درهای ديگر هم … خبر دارم گشوده میشود آن آخرين در هم … بهاری پشت آن در لحظه‌ها را می شمارد باز … و هر قفلی کليدی تازه دارد باز … من از ديروزهای رفته دانستم … که در امروز ما …

نوروز مبارک

نوروز بمانید که ایام شمایید! آغاز شمایید و سرانجام شمایید! آن صبح نخستین بهاری که ز شادی می آورد از چلچله پیغام، شمایید! آن دشت طراوت زده، آن جنگل هشیار آن گنبد گردننده ی آرام شمایید! خورشید گر از بام فلک عشق فشاند، خورشید شما، عشق شما، بام شمایید! نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟ …

1394 تمام شد…

روزهای رفته ی سال را ورق ميزنم… چه خاطراتی كه زنده نميشود… چه روزهايی كه دلم ميخواست تا ابد تمام نشود… وچه روزهايی كه هر ثانيه اش 1سال زمان ميبرد… چه فكر ها كه آرامم كرد و چه فكر ها كه روحم راذره ذره فرسود… چه لبخند هایی كه بی اختيار بر لبانم نقش بست…وچه اشك هايی …

شب عاشقان بی دل

شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد تو بيا کز اول شب در صبح باز باشد عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت به کجا رود کبوتر که اسير باز باشد ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رويت که محب صادق آنست که پاکباز باشد به کرشمه عنايت نگهی به سوی ما …

نخستین نگاه…

نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت نخستین کلامی که دل های ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد؛  پر از مهر بودی پر از نور بودم همه شوق بودی همه شور بودم.   چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم …

همین که باشی!

من از تمام این دنیا عشق می‌خواهم و مستی شعر، گل‌های شمعدانی پشت پنجره، و لبخندهای تو… که تکثیر می کند عشق را به بی نهایت.   اما نه ! من از تمام این دنیا آسمانی می خواهم آبی، و هوایی که در آن پر باشد از عطر نفست… همین که باشی، برای من کافی‌ست.

بیا مرا آغوش باش…

بیا مرا آغوش باش…  و به اندازه ی تمام دوستت دارم هایی که بدهکاری ، به خود بچسبان . نگاهم کن و از چشم هایم ناگفته هایم را بخوان. تو نبودی ، و من با چشم هایت زندگی کرده ام… از لب هایت بوسه نوشیده ام… و در هوای داشتنت نفس کشیده ام… دلتنگم ، بیا …

دستهایت را بی بهانه به من بسپار

دستهایت را بی بهانه به من بسپار، روی یک ریل با من همقدم شو، تو آن سو ، من این سو، می خواهم عاشقانه تا انتهای ریل با تو باشم. می دانم که ریل همیشه دو خط موازیست، می دانم تقاطع ندارد، می دانم جفت شدنی در کار نیست، من فقط به این دلخوشم که قراراست به …

افسار

  گفته بودم بی تو می میرم ولی این بار ، نه گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار ، نه هـــرچه گویی دوستت دارم به جز تکرار نیست خو نمی گیرم به این تکرار طوطی وار ، نه تا که پا بندت شوم از خویش می رانی مرا دوست دارم همدمت باشم ولی سر بار …

دچار یعنی عاشق…

دچار یعنی: عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد. چه فکر نازک غمناکی ! و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است. و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست. خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند، و دست منبسط نور روی شانه آنهاست. نه ، وصل …