آفتاب مهربانی

آفتاب مهربانی سایه تو بر سر من ای که در پای تو پیچید ساقه ی نیلوفر من با تو تنها با تو هستم ای پناه خستگی ها در هوایت دل گسستم از همه دلبستگیها در هوایت پر گشودن باور بال و پر من باد شعله ور از آتش غم خرمن خاکستر من باد ای بهار …

ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺯ ﻋﺮﯾﺎﻧﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ ﺁﯾﺎ؟

ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻭﻡ ﺗـﺎ ﺑﻬﺎﺭ؟… ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺯ ﻋﺮﯾﺎﻧﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ ﺁﯾﺎ؟ … ﺑﮕﻮ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﻫﯿﭻ ﻧﭙﻮﺷﻨﺪ! ﻣﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺟﺎ ﺧﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ…   سیما قربانی

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من…

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟ کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج، رها… رها… رها… من ز من هرآن که …

فردایی وجود دارد

به مناسبت 6 ژانویه ، زادروز  ” جبران خلیل جبران ”   ای كاش می توانستم بگويم كه با من چه می كنی تو جانی در جانم می آفرينی تو تنها سببی هستی كه به خاطر آن روزهای بيشتر شب های بيشتر و سهم بيشتری از زندگی می خواهم تو به من اطمينان می دهی …

هیچ کس شبیه تو نیست…

  ویژگی‌های عجیبی در تو پیدا می‌کنم. تو، با حرف‌هایت خاطره می‌سازی خاطراتی که تنها با تو رقم می‌خورند. و با تو بودن‌ها را، با هیچ کس دیگر نمی‌شود تجربه کرد. تو، وقتی دست‌هایت را باز می‌کنی تمام ستاره‌ها به سوی زمین می‌دوند تا در دستان تو آرام بگیرند. تو، وقتی چشمانت را می‌گشایی تمام …

من از آن روز که دربند توام آزادم…

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم   می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم   زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم   یار بیگانه مشو تا نبری …

می شود از راه برسی ؟

می شود در همین لحظه از راه برسی و جوری مرا در آغوش بگیری که حتی عقربه ها هم جرات نکنند از این لحظه عبور کنند؟ و من به اندازه ی تمام روزهای کم بودنت تو را ببویم و در این زمانِ متوقف سال ها در آغوشت زندگی کنم بی ترس فردا ها … ؟

یک نفر باید باشد که …

یک نفر باید باشد که بدون ترسِ هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنی. تمام حرف هایی که دارد آرام آرام درونت می گندد را به زبان بیاوری. از آن حرف هایی که شب ها موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورند و رسالتشان این است که خواب …

با خودت مرا ببر، خسته‌ام از این کویر!

خسته‌ام از این کویر، این کویر کور و پیر این هبوط بی‌دلیل، این سقوط ناگزیر آسمان بی‌هدف، بادهای بی‌طرف ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر ای نظاره‌ی شگفت، ای نگاه ناگهان! ای هماره در نظر، ای هنوز بی‌نظیر! آیه آیه‌ات صریح، سوره سوره‌ات فصیح! مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر مثل …

فال شب یلدا

هزار جهد بکردم که یار من باشی مُرادبخشِ دلِ بی‌قرارِ من باشی چراغِ دیده شب زنده‌دار من گردی انیسِ خاطرِ امیدوار من باشی چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در میانه خداوندگار من باشی از آن عَقیق که خونین دلم ز عشوه او اگر کنم گِلِه‌ای غمگسار من باشی در آن چمن که بُتان …

سحر نزدیک است…

خواب رویای فراموشی هاست ! خواب را دریابم ، که در آن دولت ِ خاموشی هاست با تو در خواب مرا لذت ِ ناب ِ هم آغوشی هاست   من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم، و ندایی که به من می گوید : « گر چه شب تاریک است دل قوی …

کجا پنهان کنم تو را ؟!

کجا پنهان کنم تو را؟! پشت کدامین واژه کدامین سطر که از خط شعرهایم بیرون نزنی و طبل رسوایی ام را نکوبی   کجا پنهان کنم تو را ؟! که گونه هایم از عشق گل نیندازند چشمانم از دوری ات نبارند و دستانم بهانه ات را نگیرند   لبریزم از تو عطر دلدادگی ام تمام …

هرچه هستی باش ! اما باش !

با تو ام ای لنگر تسکین! ای تکان های دل! ای آرامش ساحل! با تو ام ای نور! ای منشور! ای تمام طیف های آفتابی! ای کبودِ ارغوانی! ای بنفشابی! با تو ام ای شور ، ای دل شوره شیرین! با تو ام ای شادی غمگین! با تو ام ای غم! غم مبهم! ای نمی …

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است…

خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو …

سکوت سرشار از ناگفته هاست…

برای تو و خویش چشمانی آرزو می كنم كه چراغ ها و نشانه ها را در ظلمات مان ببیند گوشی كه صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود برای تو و خویش، روحی كه این همه را در خود گیرد و بپذیرد وزبانی كه در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون …

آغوشت اندک جایی برای زیستن ، اندک جایی برای مردن …

لبانت به ظرافت شعر شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد تا به صورت انسان درآيد و گونه هايت با دو شيار مورب كه غرور تو را هدايت مي كنند و سرنوشت مرا كه شب را تحمل كرده ام بي آنكه به …